طراحی نقشه های فاز ۱ و ۲ معماری - طراحی داخلی- طراحی و اجرای غرفه های نمایشگاهی - اجرای پروژه های تردی مکس و سه بعدی سازی - طراحی پوستر - عکاسی و ماکت سازی معماری و اجرای سایر پروژه های دانشجویان معماری
گرفتم بعد عمری مدرکی چند
!و اینجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ریزد از چپ و راست
!ز پایین و از آن بالا مهندس
:غضنفر گاری اش را هول نمیداد
!د ِ یالا هول بده یالا مهندس
تقی هم چونه میزد کنج بازار
!نمی ارزه واسم والا مهندس
***
:به مرد قهوه چی میگفت اصغر
!دو تا چایی قند پهلو مهندس
شنیدم کودکی میگفت در ده
!به مردی با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه ای بگذشت مردی
!صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
خلاصه میخورد خون جماعت
!همیشه بدتر از زالو مهندس
***
شنیدم با تشر میگفت معمار
!به آن وردست حمالش مهندس
همین مانده که از فردا بگویند
!به گوساله و امثالش مهندس
یهو یاد سکینه کردم ای داد
!فدای آن لب و خالش مهندس
شنیدم که عمل کرده دماغش
خبر داری از احوالش مهندس؟!
***
شنیدم بعد تنظیمات بینی
!بهش میگن همه خانوم مهندس
شنیدم بچه زاییده دوباره
بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
...
!سرت رو درد آوردم من مهندس
!سخن از هر دری اومد مهندس
یکی سیگار میخواد اون سمت دکه
!برو که مشتری اومد مهندس
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
طرح بازسازی میدان عمومی de España ، مبتنی بر طرحی از گروه Herzog & de Meuron بود که در سال ۱۹۹۸ برنده ی جایزه ی اول مسابقه ای بر همین اساس شده بود. هدف این پروژه افزایش رابطه ی بین شهر و دریا از طریق ایجاد فضایی جدید و البته مبتکرانه بود. چهار تراس برای مقاصدی نظیر راهنمای جهانگردان، خرده فروش ها، یک کافی شاپ و راه دسترسی به پارکینگ زیرزمینی در چهار طرف میدلن تعبیه شده است. هیچ کدام از این چهار تراس به یکدیگر شباهتی ندارند و کاملا” بر اساس شکل طبیعی زمین دور میدان را پوشانه اند. دایره ی سفید مقعری که تا قسمتی از آن پر از آب می شود، محلی است برای آب تنی کودکان و سالمندان که با نوع خاص رنگ آمیزیش ، سعی در یاد آوری سواحل مناطق گرم یری را داشته. اولین بار ایده ی ساخت همچنین میدانی با این فکر همراه بود که شاید بتوان پر و خالی شدن این میدان را به صورت خودکار همراه با جزر و مد دریا تنظیم کرد ] ولی متوجه نشدم که در طرح نهایی هم به این ایده شکل داده شده یا نه! [ . طرح گرافیکی داخل میدان هم طرحی برگرفته از یک قلعه ی باستانی در آن منطقه است.
طرح مورد نظر برای این میدان شامل یک دایره ی بزرگ و پهناور مقعر پر شده از آب است که به دایره ی مجاورش که یادبودی از جنگ های داخلی اسپانیا با دیکتاتور این کشور، Francisco Franco مماس میشود. اطراف این دایره ی پهناورهم مجموعه ای از فضاهای عمویمی قرار میگیرد که توسط چهار تراس تقسیم میگردد.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
نظرتون چیه؟؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
به نام خدا کلیات: بیمارستان ها به طور کلی دارای سه قسمت عمومی، کلینیک و قسمت کارکنان هستند. طرح، تعداد و مساحت هر فضا در طراحی بیمارستان و بخش ها بستگی دارد به: - کارکنان ( نوع و تعداد افرادی که بیمارستان یا بخش به آن ها سرویس می دهد ) - تجهیزات و اثاثیه و در ارتباط با محتوای وظیفه ساختمان - شرایط محلی - راهنماهای طرح - فضاهای پارکینگ - ورودی اصلی - محوطه پذیرش - بایگانی - برای طراحی بیمارستان در نظر گرفتن فضاهای کلی زیر الزامی است: - اساس دفتری و اداری - محل های انتظار - پذیرش - اتاق های درمان - اتاق های چند منظوره - Wc مخصوص بیماران - Wc مخصوص کارکنان - امکانات مخصوص کارکنان - امکانات مشاوره و تشخیص بیماران سرپائی - امکانات آموزشی - انبار برای هریک از خدمات در طراحی ساختمان های جدید، باید برای هر تخت بیمار حدودا 100-70 مترمربع و 280-200 مترمربع برای هر تخت ( برای تغییرات ) در نظر گرفته شود. این ارقام در برگیرنده تمامی فضاهای جانبی همچون کنترل های محیطی و فضاهای ذخیره سازی و انبار است. واحد های مراقبت: واحد های مراقبت عادی برای بیماران بستری مورد استفاده قرار می گیرند، به خصوص برای بیماری های کوتاه مدت. این واحدها را می توان بسته به فضای لازم و ساختار سازمانی دسته بندی کرد. بیماران با شرایط حاد، از واحدهای مراقبت عادی به واحد های مراقبت ویژه برده می شوند. واحدهای مراقبت ویژه خاص بیمارن تحت نظارت پیوسته هستند و اتاق های معاینه و درمان خاصی به آنها اختصاص می یاید. به طور کلی این اتاق ها باید بزرگتر از اتاق های مراقبت عادی باشند زیرا ابزارها و تجهیزات بیشتری را باید در آنها قرار داد. بیماران با نیازهای خاص در واحدهای مراقبت مخصوص قرار می گیرند. این بیماران شامل نوزادان تازه تولد یافته، افراد با بیماریهای عفونی، بیماران قلبی، بیماران توانبخشی، عصبی و هیپو کندریاکس هستند. طول اقامت این بیماران بیشتر از حد متوسط است. اتاق های بیماران: تخت های بیماران باید از سه طرف قابل دسترسی باشند. این امر، محدودیت هایی را برای اندازه کلی اتاق ایجاد می کند. کوچک ترین اندازه یک اتاق با یک تخت 10 متر مربع است. برای یک اتاق با 2 و 3 تخت، برای هر تخت باید حداقل 8 متر مربع فضا در نظر گرفته شود. اتاق باید به حد کافی پهنا اشته باشد که تخت دومی بتواند بدون مزاحمت برای تخت اول، به خارج از اتاق برده شود.( حداقل پهنا 3.20 متر) در کنار هر تخت باید یک میز شب و در محل مناسب، به سمت پنجره باید یک میز 90Í90 سانتی متر ب صندلی هایی وجود داشته باشد.( یک صندلی برای هر بیمار)
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
بخوانیم و بیاندیشیم!!! نامه ي چارلي چاپلين به دخترش ( متن زیر نامه یا به عبارتی وصیت نامه ی چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین هستش . لطفاْ با تامل بخونید که هر جمله اش یک دنیا حرف واسه گفتن داره !! ) ژرالدين، دخترم! اينجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ي كوچك من همه ي اين سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو، حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آن كه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خود را به اين اتاق كوچك نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ، برسانم. من از تو بس دورم، خيلي دور... اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشم خانه ي من دور كنند؛ تصوير تو آنجا روي ميز هم هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو كجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي صحنه ي پر شكوه شانزه ليزه ميرقصي؛ اين را ميدانم، و چنان است كه گويي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم و درين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را ميبينم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شكوه نقش آن شاهدخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده. شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه ي تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، ترا فرصت هشياري داد، در گوشهاي بنشين، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم! وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم: قصه ي زيباي خفته در جنگل، قصه ي اژدهاي بيدار در صحرا. خواب كه به چشمان پيرم ميآمد، طعنه اش ميزدم و ميگفتم: برو! من در روياي دخترم خفته ام. رويا ميديدم ژرالدين، رويا... روياي فرداي تو، روياي امروز تو. دختري ميديدم به روي صحنه، فرشته اي ميديدم به روي آسمان كه ميرقصيد، و ميشنيدم تماشا گران را كه ميگفتند: دختره را ميبيني؟ اين دختر همان دلقك پيره! اسمش يادته؟ چارلي! آري، من چارلي هستم. من دلقك پيري بيش نيستم. امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه ي حرير شاهزادگان ميرقصي! اين رقصها و بيشتر از آن صداي كف زدنهاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا كن! زندگي آن رقاصگان دوره گرد كوچه هاي تاريك را كه با شكم گرسنه و پاهايي كه از بينوايي ميلرزد، ميرقصند. من يكي از اينان بودم ژرالدين! در آن شبهاي افسانه اي كودكي كه تو با لالايي قصه هاي من به خواب ميرفتي، من باز بيدار ميماندم، در چهره ي تو مينگريستم، ضربان قلبت را ميشمردم و از خود ميپرسيدم: چارلي! آيا اين بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟ تو مرا نميشناسي ژرالدين. در آن شبهاي دور بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه ي خود را هرگز نگفتم. اين هم داستاني شنيدني است: داستان آن دلقك پيري كه در پست ترين محلات لندن آواز ميخواند و ميرقصيد و صدقه جمع ميكرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزد، اما سكه ي صدقه ي رهگذر خود خواهي آن را ميخشكاند، احساس كرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آن كه بميرند، نبايد حرفي زد. داستان من به كار تو نميآيد، از تو حرف بزنيم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلين! با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آن چه آنان خنديدند، من گريستم. ژرالدين! در دنيايي كه تو زندگي ميكني، تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه شب، هنگامي كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون ميآيي، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يك سره فراموش كن .اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده ي خودم در بانك پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهاي تورا بي چون و چرا قبول كند، اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي. گاه به گاه با اتوبوس، با مترو، شهررا بگرد. مردم را نگاه كن، زنان بيوه و كودكان يتيم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو: من هم يكي از آنان هستم! تو يكي از آنها هستي دخترم، نه بيشتر! هنر پيش از آن كه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را ميشكند. وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترك كن و با اولين تاكسي خود را به حومه ي پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم، از قرنها پيش آنجا گهواره ي بهاري كوليان بوده است. در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد، زيباتر از تو، چالاكتر از تو و مغرورتر از تو! آنجا از نور نورافكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نورافكن كوليان تنها نور ماه است! نگاه كن! خوب نگاه كن! آيا بهتر از تو نميرقصند؟ اعتراف كن دخترم! هميشه كسي هست كه بهتر از تو باشد؛ و اين را بدان كه در خانواده ي چاپلين هرگز كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد! من خواهم مرد، و تو خواهي زيست. اميد من آنست كه تو هرگز در فقر زندگي نكني. همراه اين نامه يك چك سفيد برايت ميفرستم، هر مبلغي كه ميخواهي بنويس و بگير؛ اما هميشه وقتي دو فرانك خرج ميكني، با خودت بگو: سومين سكه مال من نيست، اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد. جستجويي لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه با تو حرف ميزنم، براي آنست كه از نيروي افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام؛ هميشه و هر لحظه به خاطر بندبازاني كه از روي ريسماني بس نازك راه ميروند، نگران بوده ام. اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم: مردمان بر روي زمين استوار بيش از بندبازان بر روي ريسمان نااستوار سقوط ميكنند. شايد كه شبي، درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترا بفريبد، آن شب اين الماس ريسمان نااستواري خواهد بود كه به حتم از آن سقوط خواهي كرد! آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط ميكنند! دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه اين الماس براي همه ميدرخشد. برهنگي بيماري عصر ماست! من پيرمردم، شايد حرفهاي خنده آور ميزنم، اما بد نيست انديشه ي تو در اين مورد مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي! نترس! ده سال ترا پير نخواهد كرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه ي جزيره ي لختيها ميشود! ميدانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يك ديگر دارند. با من، با انديشه هاي من جنگ كن دخترم؛ من از كودكان مطيع خوشم نميآيد! با اين همه پيش از آن كه اشكهاي من اين نامه را تر كند، ميخواهم يك اميد به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ اميدوارم معجزه اي رخ دهد تا تو آن چه من به راستي ميخواستم بگويم را دريافته باشي. چارلي ديگر پير شده است ژرالدين! دير يا زود بايد به جاي آن جامه هاي نمايش، روزي هم جامه ي عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاهگاهي چهره ي خود را در آينه نگاه كن، آنجا مرا نيز خواهي ديد! خون من در رگهاي توست. اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من ميخشكد ، چارلي را، پدرت را فراموش نكني. من فرشته نبودم، اما تا آنجا كه در توان من بود تلاش كردم آدم باشم! تو نيز تلاش كن. رويت را ميبوسم . سوئيس، دومين ساعت از 8760 ساعت سال 1964


+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
، پیكره مشبك فشردهای با عنوان استادیوم آلیانز قرار گرفته است. هیجان حاصل از این پیكره نورانی كه از فاصله بسیار دور نیز قابل رویت است، به قدری است كه افرادی را كه علاقهای به رویدادهای ورزشی ندارند را نیز به سوی خود جذب میكند.
ایده اصلی معماران استادیوم، هرتزوگ و دمورن، سنت شكنی در شیوه طراحی رایج استادیومهای ورزشی بود. آنها قاعده كلی طراحی استادیوم را كه تقریبا از سال 1972 (زمانی كه فرای اتو (Frei Otto) استادیوم المپیك مونیخ را طراحی كرد)، شروع شده بود و روش غالب در طراحی پوشش سقف استادیومهای ورزشی و شیوه پایداری آن (فرمهای سازه) بهشمار میرفت، كنار نهادند. صرف، كار طراحی را آغاز كردند. منبع الهام آنها در طراحی استادیوم، معماری بر مبنای فرم سازههای كششی و سیستمهای خرپایی یا ایدهای چون سازه یك پل معلق نبود، بلكه تصویر كلاژ شدهای از نمایش بازیكنان فوتبال در یك تئاتر باروك بود. مسابقه ورزشی نیستند، بلكه همچون یك شهر كوچك دارای رستورانها، فروشگاهها، تسهیلات برگزاری همایشها و امكانات رفاهی دیگر برای برگزاركنندگان و رسانههای گروهی میباشند كه در این میان شیوه پوشش سقف و گاه خودنمایی سازه آن به عنوان ویژگی منحصربفرد استادیوم تنها بخشی از معماری آن را شكل میدهد. ممكن میان بازیكنان و تماشاگران فوتبال بود. فضایی كه هرتزوگ و دمورن آن را به تئاتر های گلوب شكسپیری یا دهانه آتشفشان (به سبب وجود حرارت و التهاب ناشی از گدازهها) تشبیه میكنند. زمانی كه استادیوم در طی یك مسابقه مملو از تماشاگر است، در این صورت است كه معماری به كنار رفته و تماشاگران و بازیكنان برای تجربهای از جنس هیجان به جزئی از بنا تبدیل میشوند. این فضا (سكوهای تماشاگران) به مثابه مكانی است كه كیفیتهای فضایی آن به وسیله شیب قرارگیری صندلیها، حس پیوستگی میان قسمتهای زیرین و بالایی، ایجاد حالت انحنا و خمیده در ردیفهای صندلیها برای القا حس بیشتری از احاطهداشتن بر بازی، و پوشش سازه پشت تماشاگران و سپس صفحات مات ETFE، تعیین میشود. در سه تراز به شكل مورد نظر خود آرایش دادند. پوشش نقرهای صندلیهای استادیوم كه از نوع استاندارد تاشو، صندلی های VIP و صندلی لژ (The Box Seat) میباشند، سبب میشود كه صندلیها بسته به زاویه برخورد نور، رنگمایههای مختلفی منعكس كنند و این عامل حالتهای بصری مختلفی را در استادیوم ایجاد مینماید. البته تعداد 10000 صندلی كه در هركدام از دو جایگاه شمالی و جنوبی قرار گرفتهاند به صورت صندلیهای متحرك می باشند كه در موارد ضروری برچیده شده و تماشاگران به صورت ایستاده تماشا خواهند نمود. بیرونی استادیوم، كه به صورت پیوسته میباشند، پوستهای تشكیل یافته از سیستم ETFE (Ethylene Tetrafluoroethylene) است كه به صورت تودههای لوزی شكل قرار گرفتهاند. (تصویر 4) سیستم ETFE از یك سری المانهای نورانی رنگی همانند یك صفحه عظیم LED (Light Emitting Diodes) میباشد كه قابلیت تغییر و تبدیل به رنگهای مختلف را دارد. سفید برای باشگاه بایرن مونیخ (FC Bayern Munich) كه لباسهای قرمز دارند و سفید و آبی برای باشگاه مونیخ 1860(TSV 1860) كه لباسهای آبی دارند، به وسیله سیستم دیجیتالی ارسال كنترل شده گازهای رنگی در تودههای لوزی شكل ETFE، تغییر رنگ میدهد. این پوشش طی روز، سفیدی مرواریدسانی دارد و در طول شب به صورت پیكرهای سرخفام میدرخشد، و چنان كه گفته شد بسته به بازی تیم به رنگ های سفید و آبی و سفید و قرمز تبدیل میشود. با پویایی و تغییر خود هیجان درون استادیوم را همزمان به بیرون نیز منتقل میكند. علاوه بر این، نوع پوسته نمای بیرونی و توانایی آن در تغییر رنگ، این امكان را میدهد تا استادیوم جلوه چشمگیرتری داشته باشد و احساس سبكی و بی وزنی نسبت به سازه سنگین بتنی بنا ایجاد نماید. سایت آلیانز به گونهای است كه استادیوم همچنان كه (از سمت شهر) به سایت نزدیك میشویم به آرامی پدیدار میشود. مجموعه استادیوم آلیانز علاوه بر تسهیلات و امكانات لازم برای یك استادیوم، دارای دو رستوران اختصاصی هركدام با ظرفیت 1500 نفر برای تیم مونیخ 1860 در شمال استادیوم و برای تیم بایرن مونیخ در جنوب آن میباشد. رویداد بزرگ تاریخ ورزش جهان و هم به دلیل نقطه اوجی در طراحی خاص این دو معمار سوئیسی یعنی تاكید بر طراحی سطح و پوسته بیرونی كه پیش از این دو پروژه نیز در كارهای قبلی این دو معمار میتوان مشاهده نمود، نقطه عطفی در میان پروژههای هرتزوگ و دمورن قلمداد نمود. بازگشایی و با بازی دوستانه دو تیم همشهری مونیخ 1860 و بایرن مونیخ، در 2 جولای 2005 به طور رسمی فعالیت خود را آغاز نمود.
در شمال شهر مونیخ و میان تپهها و علفزارهای بیرون شهر (مابین شهر و فرودگاه مونیخ)
آنها با استناد به این كه طراحی استادیوم یك امر انسانساز فرهنگی است نه یك كار مهندسی
همچنین هرتزوگ و دمورن بر این باور بودند كه، استادیومها تنها مكانهایی برای تماشای یك
در خصوص فضای داخلی استادیوم نیز، اولین مسئله مورد توجه آنها، ایجاد نزدیكترین رابطه و هیجان
برای رسیدن به چنین كیفیتی كه مورد نظر هرتزوگ و دمورن بود، آنها 66000 صندلی تماشاگران را
پوشش سقف (سقف استادیوم مساحتی حدود 37600 مترمربع را پوشش میدهد) و نمای
این سیستم مطابق با برنامه تیمهای فوتبال مونیخی كه در زمین مسابقه دارند، یعنی قرمز و
هرتزوگ و دمورن معتقدند كه نمای بیرونی استادیوم تجسمی از یك ایده ناپایدار و بیثبات است، كه
لنداسكیپ استادیوم نیز با تپهها و علفزارهای موجود تركیب شده و نحوه قرارگیری استادیوم در
بیشك میتوان استادیوم آلیانز مونیخ و استادیوم المپیك پكن را، به دلیل طراحی استادیوم دو
استادیوم آلیانز مونیخ كه عملیات ساخت آن از 21 اكتبر 2002 شروع شده بود، در 30 می 2005
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
----------------------------------------------
این تصویر، حجمی بی شکل را در کادر خود جای داده که نمی شود گفت از میان بافت شهر فراز یافته یا در میان آن فرو نشسته است. موزه ی هنر گرتس ، توده ای است با پوسته ی هوشمند، که روح فرهنگ و ایده های جدید هنری را در تار و پود محیطی که در/بر آن واقع است منتشر می سازد. یک فضای نمایشگاهی که بزرگی اش بر اهمیت آثار هنرمندان تاکید دارد، اما با وجود این تاکید بر اندیشه های نو و امکان جمع بستن آن ها در بعد مکانی واحد، خود، ماهیتی ناسازه با عملکردش دارد.
در فرآیند درک چیستی ساختار این بنا، ظهور واژه ی "نامفهوم" امری است عادی، چراکه معماری این نمایشگاه، در گستره ای نا معین به نام اکنونیت شکل گرفته، گستره ای که از شناخته شده ها و عرف های معطوف به گذشته، تهی است. ذهن به مدد وجود پیش زمینه هایش در درک حجمی که با آن رو به رو است، عاجز می ماند و به سکوت و تماشای صرف پناه می برد، نهایت تلاش ذهن برای فهم این اثر هنری، ربط دادن اش به شکلی حشره وار و خلاصه شده است. در حالی که هسته ی اصلی طرح این بنا، در کرانه ی ناشناخته هایی به وجود رسیده که در "همین حالا" پرسه می زنند و پنهان اند.
نمی گوییم این بنا به آینده اشاره دارد، زیرا معماری، به سبب موجودیتش، به امری موجود اشاره دارد، و "اکنون"، واحد زمان همواره موجود است. بر خلاف آن جهانی که ما در "حالا" برای خود می سازیم، که ترکیبی است ناموزون و اغراق آمیز از پندار باقی مانده از زمان سپری شده و وهم دست و پا گیر زمان دست نیافته، واژه ی "حالا" واژه ای است مستقل از گذشته و آینده، خالی از پندار و وهم، سراسر دریافتی است غیر قابل وصف از رابطه ی میان وجود و موجود در واحد زمان. واژه ایست در گستره ای بی انتها که ناتوانی ما در پذیرش بی کرانگی، برایش حد و مرز تعریف می کند.
اثر هنری که از بستر اکنون بر می خیزد، زمانی واژه ی "متفاوت" را با خود حمل می کند که تفکر آفریننده اش، فراسوی آگاهی جمعی و تاریخی، هماهنگ با "حال"، شکل گیرد. نتیجه ی گرایش به اکنونیت ، فردیت و تجردی است که ماهیت اثر را تعریف می کند، غیریت و دیگر بودنی است که نمی تواند در کنار هویت پس زمینه اش، بنشیند.
مغایرتی که در معماری این بنا موج می زند، سبب می شود تا معنایی جدید برای ماهیت بافتی که در آن قرار گرفته شکل بگیرد. در واقع دیگربودن بنا، محرکی است ذهنی برای دیگرگونه دیدن شهر، دوباره دیدن آن از نوعی دیگر.
معماری این بنا با اینکه از اساس در صدد یکی شدن با محیط پیرامونش نبوده اما سازشگر است و این سازش از پی تمهیداتی بر می خیزد که همان فردیتش را می سازد.حجم بنا از کنار زوایای ساختمانی که در کنارش قرار دارد، به نرمی می گذرد، ارتفاع چشمگیری از خط آسمان شهر نمی گیرد، انعکاس تصویر ساختمان های اطراف بر سطح پوسته ی بیرونی اش نوعی هماهنگی با محیط را تعریف می کند و بر بامش نورگیرهایی تعبیه شده که فرم آن ها به نوعی پیروی از شکل دودکش هایی است که بر فراز بام های قدیمی قرار دارد.
با این همه، این انطباق همواره در هاله ای از تعلیق و ناپایداری رخ می دهد و این عدم ثبات، برای دریافت مخاطب از بنا، فعلی را تعریف می کند که دائما میان بودن و شدن در حال نوسان است. تغییر و دگرگونی میان معماری کهن و معماری آینده ی شهر، وعده ایست که معماری خاص بنا در هر لحظه به ذهن مخاطب می دهد بی آنکه به شکلی بنیادین به آن عمل کند.در حقیقت دریافت مخاطب از بنا، تصویری است متحرک و متغیر که به سختی امکان واقعی بودنش را می شود تایید کرد.
موزه ی هنر گرتس، با وجود تاکیدی که بر فردیتش دارد،فضایی است برای گردهمایی آثار هنری. در واقع خالق این بنا برای اشاره به همه ی آن چیزهایی که هست، دست به آفرینش اثری زده که ماهیتی متضاد با "هست" ها دارد. با این وجود هویت فردی این فضا، از درون خودش و به واسطه ی نمایش نگاه هنرمندان و در بیرون به واسطه ی کیفیتی که بافت شهر دارد، شکل می گیرد و معنا می یابد و در عوض صفت "نوگرایی" را به شهر و هنرمندانش هدیه می دهد.
* چاپ شده در شماره ي شش مجله ي «مهندسي زيرساخت ها»
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
پیشکسوتان معتقد بودند که معماری بر سه اصل استوار است و پولیو ویتروویوس در قرن اول بعد از میلاد آن را بدین گونه تعریف کرد: عملکرد پایداری زیبایی با گذشت زمان ، این سه اصل شامل زیر مجموعه هایی شدند ، وزن و جایگاه اجزاء آن به گونه ای دیگر طبقه بندی شد و هیچ وقت این عقیده که نتیجه حاصله می تواند به مثابه سنتزی مورد قبول باشد ، کاملا رد نشد . طی یک دوره پر فراز نشیب و طاقت فرسا ، والتر گروپیوس ، میس وان در روهه ، لوکوبوزیه و فرانک لوید رایت همزمان رهبری دگرگونی اساسی در زمینه ساختمان را به عهده گرفتند که قرن ها در تکنیک سنگ تراشی و عملکردی ( از خانه های کارگران گرفته تا سرویس های عمومی و طرح مناطق شهری ) با زیبا شناختی ابتدائی محصور شده بود. حرکت آنان نوعی مقابله با دید و بینش کریستالی و تزئینی به نفع یک مینیمالیسم مکانیکی و صنعتی در تحولات معاصر شناخته می شود که در عین حال ، ادراک و دید ارزشمندی را آشکار می سازد . اما حالا دیگر قالب دورنما شکسته و راه جدیدی متولد شده است . دیگر فرم های مشخصی مثل سقف یا پنجره یا کیوسک و یا طاق وجود ندارد و فقط علائم انتزاعی بدون هیچ مفهوم ویژه جایگزین آن ها شده اند . همانطور که در تابلوهای نقاشی نیز به صورت یک ترکیب بندی دینامیکی جدید این علائم را می توان مشاهده کرد .
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |
این بار برای زندگی خویش طراحی کنیم.....البته اگر اجازه بدن!!!!
فعلیت من و همه ی دوستانم تلاش در جهت اعتلای رشته معماری و ایجاد نگرشی نوین به این رشته ی هنری-مهندسی است تا به همه ی با سوادان بی هنر و بدتر از آن بی سوادان بی هنر صاحب مقام در نهادهای وابسته به معماری و شهرسازی کشور بفهمانیم زیبا سازی و طراحی تنها رنگ زدن نرده های کنار خیابان یا نقاشی کردن دیوار های شهری نیست. در این راه از همه ی دانشجویان، اساتید، هنرمندان و صاحب نظران این رشته ی مقدس که با طرحهای خویش نمودی از اندیشیدن را مسور نموده اند دعوت به همکاری می نمائیم... تا شاید بار دیگر ریشه ی انحطاطی را که در دوره های پیش دامان مقدس معماری ما را گرفته است را بخشکانیم و معماری را به جایگاه حقیقی آن برسانیم و در این راه هیچ گونه ادعا و منفعتی نمی خواهیم مگر اعتلای رشته ی مقدس معماری و توجه به آن به عنوان یک رشته ی مهندسی و هنری...
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت توسط هادی مناف زاده |